X
تبلیغات
رایتل

حکایت  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1388 در ساعت 10:13 ق.ظ

قبل ازهرکلام سلام 

 

حکایت ازشیخ اجل سعدی درپایان گلستان 

  حکیم فرزانه اى را پرسیدند: چندین درخت نامور که خدای 

  

عزوجل آفریده است و برومند ، هیچ یک را آزاد نخوانده اند  

 

مگر سرو را که ثمره ای ندارد . درین چه حکمت است ؟   

گفت : هردرختی ثمره معین است که به وقتی معلوم به 

 

 وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را  

 

هیچ ازین نیست و همه وقتی خوش است و این صفت  

 

آزادگان است 

 .

به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى 

 پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد 

 گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم 

 ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد 

 تمام شد کتاب گلستان والله المستعان ، به توفیق باریعز  

 

اسمه ، درین جمله چنان که رسم مولفان است از شعر  

 

متقدمان بطریق استعارت تلفیقی نرفت   

 .

کهن خرقه خویش پیراستن   

به از جامه عاریت خواستن 

غالب گفتار سعدی طرب انگیزست و طبیبت آمیز و کوته  

 

نظران را بدین علت زبان طعنه دراز گردد که مغز دماغ ،  

 

بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان  

 

نیست ، ولیکن بر رای روشن صاحبدلان که روی سخن در  

 

ایشان است پوشیده نماند که در موعظه های شافی را در  

 

سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد  

 

ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم 

 

 نماند ، الحمدالله رب العالمین  

.

ما نصیحت به جاى خود کردیم 

 روزگارى در این به سر بردیم 

 گر نیاید به گوش رغبت کس 

 بر رسولان پیام باشد و بس 

یا ناظرا فیه سل بالله مرحمته 

علی المصنف واستغفر لصاحب 

واطلب لنفسک من خیر ترید بها 

من بعد ذلک غفرانا  لکاتبه  

والسلام .