درد دل  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388 در ساعت 05:02 ب.ظ

 

واما واما سلام

تندرست باشیدوبهروز

باران باریدوبه امیدبهارزنده ایم وامسال بهارخوبی انتظاراست

باامیدزندگی بهاری وسبز برای همه عزیزان همگام وهم راز

غرض هاتیره دارددوستی را

غرض هاراچراازدل نرانیم

 اگرچه غرضی درکارنیست واستادشجریان همین غزل راداشت میخوند

از دیوان شمس مولانا

واینک فرصتی پیش آمده چندکلمه باهم حرف بزنیم ویابهترگپ بزنیم کجابودیم وازکجاحرکت کردیم تابه اینجارسیدیم که یک روزخسته بودم وتصمیم گرفتم وبلاک گروگ دریک نگاه که قراربودازگروگ بنویسدومشکلات بزرگترین روستای آستان هرمزگان که هنوزنه دهستان شده ونه لقبی دریافت کرده گروگ باتاریخی کهن همزادبیابان زمین ومکران باکورگاهای پارچه بافی ومکتب خانهای متعددورنگرزی طبیعی وآثارفرهنگی تاریخی واینک باجمعیتی بالغ برچهارهزارنفروپانزده مسجد ودودبستان ابتدائی پنج کلاسه وراهنمائی دخترانه پسرانه ودبیرستان نیزدوگانه ومکتب آموزش دینی ویک کتاب خانه بی کتاب که باهمت شیخ عبدالجلیل قاسمی بناشده است ویک یتیم خانه بی پدرومادرکه بافوت مرحوم یوسف خوری بانی ومتولی آن مرحوم حاجی رئیسی نیاخودساختمان نیزوالدین ازدست داده وبی سرپرست مانده است اری دوستان باکمک شیخ عبدالجلیل درمانگاهی نیز دراین روستا افتتاح شد ماهای اول دکتربود وکم کم دکترداردخسته میشود وچندروز چندروزدکترنیست اگردکترهست که داروخانه دوانداردومیگویندفردادارومیرسدوفردانیزدارونیست وماتعریف میکنیم که اری مانیزدواخانه داریم میدانم این حرفها مشکل حل نمیکنددرددلی است برای اینکه گفته باشیم همین درمانگاه وقتی افتتاح شدخیریه باقیات صالحات مرحوم یوسف هاشم خوری بودوقراربودمریضهاسیصدتومان بدهندالبته که اکنون هزاربه  بالاشده است اگرچه دارونباشدوغروب دران ببندندوشب بروی بیماری گشوده نشود

امسال عیدقربان ویاعیدگوسپندکشان به قول آقای مسعودزره زاده بگفته بعضی چندین گاووگوسفندوبره اهدائی مخیرین دبی دست ملاهای گروگی افتاداینها کشتندخوردندوتقسیم کردندوبناحق دادندوبحق به کسی ندادندونام آن تقسیم خدائی گذاشتندوبسیاری که ملاقات کردم ومستحق بودنداه وناله شان به خدابودشایدهم ناحق باشندخدامیداندولی ملاهای محل مادارندچاق وفربه میشوندوازجائی فکرکنم مفت میخورندوگرنه باپول کارگری آدم اینگونه پروارنمیشود

ببخشیدخودم چندین بارنوشته رانخواندم اگرمیخواندم نیزمتوجه نمیشدم که چه نوشته ام اگربنده نیزدرراس اموربودم خودم رابیشتردوست میداشتم وخودرامحق ترمیدانستم برسهم خود

شعر

کاووس کیانی که کی اش نام نهادند

کی بودوکجابودوکی اش نام نهادند

خاکی است که رنگیین شده ازخون ضعیفان

این ملک که بغدادوری اش نام نهادند

باخاک عجین آمدوازتاک عیان شد

خون دل شاهان که می اش نام نهادند

صدتیغ جفابرسروتن دیدیکی چوب

تاشدتهی ازخویش ونی اش نام نهادند

دل گرمی ودم سردی مابودکه گاهی

خردادمه وگاه دی اش نام نهادند

آئین طریق ازنفس پیرمغان رفت

آن خضرکه فرخنده پی اش نام نهادند

درپایان گفته مولاناهرچندشعردرمقامی بلنداست ولی پایانی است براین چندکلمه

ازقول حضرت علی رضی الله تعالی عنه میگوید

هرزمان خواهم که آهی برکنم

چون علی سررافراچاهی کنم

این قدرهم گرنگویم ای سند

شیشه دل ازضعیفی بشکند