X
تبلیغات
رایتل

قصیده اشعار  چاپ

تاریخ : شنبه 5 دی‌ماه سال 1388 در ساعت 04:42 ب.ظ

  

 بانام خدا 

سلام

 دکتر محمد ابراهیم ساعدی رودی

این قصیده باعنوان محمد زیررگبارمسلسل

سایت سلطان العلما

مولانا شیخ محمدعلی خالدی

::::::::::::::::::::::

مرا بگذار اینک تا بگویم باز
و دل آرام گیرد اندکی شاید
مرا بگذار اینک تا بگویم باز
حدیث درد و رنج خاک اقصی را
به خون غلطیدن مردان فردا را
چو گل پرپر شدن ها را
و این هم صحنه ای دیگر
:محمد با پدر یک روز
قبل از ظهر
از منزل
به سوی کوچه بیرون رفت
درون کوچه غوغا بود
خیابان ها مکان جنگ و دعوا بود
جوانان، کودکان، با سنگ
همه با دشمنان در جنگ
یهودان با مسلسل ها
یهودان آن سیه دل ها
جدال نور و ظلمت بود
نبرد حق و باطل بود
در آن سو لشکر فرعون بود و ثروت قارون
در این سو موسی عمران عصا در دست با هارون
در آنجا خیل نمرود است بس انبوه و بیپایان
در اینجا پور آذر در دل آتش
در آن صف ابرهه با فیل هایش میزند نعره
در این صف کودکان با سنگ ها آماده ی حمله
در آنجا بولهب بود و ابوجهل و سران جاهل مکه
در اینجا مصعب و عمار همراه بلال و یاسر و حمزه
محمد بود و دنیای شگفتی ها
محمد بود و پستیها، بلندیها
محمد کینه را در چهره های دشمنان میدید
قساوت، خودپرستی، حقد از چشمانشان
بیوقفه
میبارید
به دور از صحنه ی پیکار
محمد دست در دست پدر آهسته میرفتند
به کلی بیخبر از اینکه سربازان اسرائیل
جون گرگان
دهان را باز کرده در پی صیداند
و چون کرگس
پدر را با پسر زیر نظر دارند
و دام حیله و تزویر میچینند
پدر با آن پسر تنها
پدر غافل ز دشمن ها
که ناگه تیرها از هر طرف آمد
صدای آتش و رگبار سربازان قوم بیدیانت بود
صدای عینا صدای سامری آن حقه باز بی لیاقت بود
صدای نابرادرهای[۱] یوسف در سیاحت بود
صدای ظلم و جور و قتل و غارت بود
صدای نقض پیمان و خیانت بود
صدای حیله و مکر و رزالت بود
صدای کینه و حقد و حسادت بود
صدای آز و حرص بینهایت بود
صدای شرک و تزویر و جهالت بود
صدای قاتلان انبیای راه دعوت بود
صدای عمرو فرزند جحاش آن بدنهاد بی درایت بود
صدای خنده های مرگ بار همسر سلام مشکم[۲] با خباثت بود
صدای ترس و تحقیر و قساوت بود
صدای فاسدان و مفسدان بی کفایت بود
صدای بت برستی، رشوه خواری و حقارت بود
صدای کفر و تحریف و سماجت بود
صدای شک و تردید و حماقت بود
صدای کبر و گستاخی به همراه وقاحت بود
صدای کاتبانی بود
که در هر عصر و هر عهدی
به تحریف کتاب پاک موسی دست یازیدند
و بیشرمانه افکار پلید خویش را
در داخل اسفار آن چیدند
و گستاخانه نامش را
کتاب باستان “تورات” نامیدند
پدر دست محمد را کشید و تند و با سرعت
به پشت یک سکو رفتند
که از رگبار دشمن در امان باشند
برای مدتی در گوشه ای، کنجی نهان باشند
نمیدانست آن بیچاره بابای ستمدیده
آن مظلوم غم دیده که آنان نقشه ی شومی به سر دارند
و قتل کودک معصوم او را در نظر دارند
محمد داد زد بابا
مواظب باش
سرت را خم کن و بنشین
مگر رگبارهای تند اینان را نمیبینی؟
!درون چهره هاشان عکس شیطان را نمیبینی؟!پدر در فکر فرزندش
به فکر جان دلبندش
طبش های دلش از دور پیدا بود
هراس و ترس در جانش هویدا بود
محمد داد زد بابا
تنم آتش گرفت و سوختم
و جان من فدای قدس و اقصی شد
و خون سرخ من الهام بخش نسل فردا شد
محمد درّه را کشتند
محمد درّه را بس ناجوانمردانه آن نامردها کشتند
سرش را آن ستمکاران نشان رفتند
و قلبش را به رگبار مسلسل هایشان بستند
سپس با خنده و شادی
به هم تبریک می گفتند
برای قتل یک کودک
مدال قهرمانی را به روی سینه ها بستند
پدر مجروح
پسر بیروح
پدر زخمی و آزرده
پسر بر روی دستان پدر مرده
جهان این صحنه ی غم بار را دید و تماشا کرد
سپس تکرار و پخشش را تقاضا کرد
به خود لرزید
کمی ترسید
همین و بس
سپس مشغول کارش شد
به فکر خوردن شام و نهارش شد
محمد روی دستان پدر خوابید
و خون پاک او بر روی خاک میهنش پاشید
نهال سبز آزادی شکوفا شد
اساس ظلم لرزید و ستمگر خوار و رسوا شد
همه جا انتفاضه شعله ور گردید
فلسطین بر سر اشغالگر زیر و زبر گردید
مسلمانان به پاخیزید
که وقت خوردن و خوابیدن ما نیست
اگر در ما نشانی از مسلمانی است
مسلمانان به پا خیزید
که اینان هیچ آیینی نمیدانند
اینان هیچ قانونی نمیخوانند
اینان پیروان جبت و طاغوتند
نه پروردگار واحد و یکتا
اینان حاملان فکر قارونند
نه موسی
اینان پیروان کور دجالند
نه در انتظار حضرت عیسی
اینان خادمان بلعم باعور مزدورند
نه در خدمت موسی
اینان با محمد دشمنی دارند
اینان با محمد دشمنی دارند[۳
]مالزی - کوالالامپور
رمضان المبارک ۱۴۲۵هـ

 http://www.sultanolama.com